محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

156

مجمع الانساب ( فارسى )

در جوشناباد وفات كرد . الملك المرحوم المغفور قطب الدين مبارز بن نظام الدين حسن و چون نظام الدين حسن وفات كرد قطب الدين مبارز برادر خود را در قلعهء دار الامان بنشاند و خود عازم جوشناباد شد و جاى پدر بگرفت . و بدان كه پادشاهى شبانكاره او به اعلى درجه رسانيد و هر كارى كه كرد در مبانى و تمهيد قواعد اميرى و ملكى شبانكاره او كرده اگرچه پسرش مظفر الدين محمد مردى بىهمتا بوده اما بانى او بوده و حافظ مظفر الدين . در ايام او مبالغى كارها اتفاق افتاده و اگر تفصيل آن خواهى در نسخهء اصل اين كتاب مطالعه بايد كرد چه در اين موضع به طريق اجمال تقرير مىرود . على هذا اول كارى كه قطب الدين مبارز كرد آن بود كه قلعهء نيريز را مستخلص كرد و اين حال چنان بود كه كوتوال قلعهء نيريز مردى بود شول ، او را امير حسين گفتندى و به حكم اتابك سعد بن زنگى كوتوال آن قلعه بود و عادت او آن بود كه كسانى كه سپاهيان و كوتوالان نيريز بودندى به روز پيش او رفتندى بىسلاح و هر روز چون بيامدندى ايشان را تفحص كردندى و زير قبا و جامه‌هاى ايشان بديدندى تا سلاحى با ايشان نيست پس ايشان را بگذاشتندى . مردى بود جعفرنام و با ده يار خود بساخت هم از مردمان نيريز و ايشان مردمان معتبر بودند و اين جعفر را مويى دراز انبوه بود خنجرى كوچك در ميان موى پنهان كرد و با آن نه يار ديگر به عادت به پاى قلعه آمد چون با وى سلاحى نديدند همچون هر روز دررفتند . چون به چاشتگاه رسيد و امير حسين خوان بخواست و دست به نان دراز كرد جعفر برخاست و ريش امير حسين بگرفت و سرش بدان خنجر از گوش تا گوش ببريد و بيامد و از بام قلعه به زير انداخت و بانگ زد كه دولت قطب الدين مبارز باد . و اين معنى به همداستانى قطب الدين بود و قطب الدين در آن روز در ايگ بود ناگاه قاصد برسيد كه قلعهء نيريز گرفتند . قطب الدين با پانصد سوار برخاست و به كوه دارك رفت و مرد فرستاد كه جعفر و ياران بيايند . ايشان گفتند امير كسى بفرستد تا قلعه به وى سپاريم و خود بياييم . قطب الدين كسى را از امنا بفرستاد و كليد قلعه بستد و در قلعه بنشست . ايشان هر ده بيامدند و زمين خدمت بوسيدند